کاربر مهمان، خوش آمديد!  ( ورود - عضويت )   امروز 14 آذر ماه ، 1387
 
 
بزرگترین سایت تفریحی ایران: تالار گفتمان

 
بزرگترین سایت تفریحی ایران :: نمايش موضوعات - شاعران نو پرداز _فروغ فرخزاد

`

شاعران نو پرداز _فروغ فرخزاد

 

ارسال موضوع جديد  پاسخ به اين موضوع    

   بزرگترین سایت تفریحی ایران صفحه اول انجمن -> اشعار

نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  
نويسنده پيغام

GAMEOVER
ناظم سایت
ناظم سایت

وضعيت: آفلاين
25 تير ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 1255
امتياز: 4484
تشکر کرده: 1
تشکر شده 2 بار در 2 پست

محل سكونت: قفسی به نام دنیا...

ارسالارسال شده در: سه شنبه، 22 مرداد ماه ، 1387 18:21:11    موضوع مطلب: شاعران نو پرداز _فروغ فرخزاد پاسخ همراه با اعلان

مجموعه ای از اشعار فروغ فرخ زاد........




دوستان اینجا اشعار زیبای این شاعر میخوام بنویسم خوشحال میشم شما هم کمکم کنید.



شب و هوس
در انتظار خوابم و صد افسوس
خوابم به چشم باز نميآيد
اندوهگين و غمزده مي گويم
شايد ز روی ناز نمي آيد
چون سايه گشته خواب و نمي افتد
در دامهای روشن چشمانم
می خواند آن نهفته نامعلوم
در ضربه هاي نبض پريشانم
مغروق اين جوانی معصوم
مغروق لحظه های فراموشی
مغروق اين سلام نوازشبار
در بوسه و نگاه و همآغوشی
مي خواهمش در اين شب تنهايی
با ديدگان گمشده در ديدار
با درد ‚ درد ساكت زيبايی
سرشار ‚ از تمامی خود سرشار
مي خواهمش كه بفشردم بر خويش
بر خويش بفشرد من شيدا را
بر هستيم به پيچد ‚ پيچد سخت
آن بازوان گرم و توانا را
در لا بلای گردن و موهايم
گردش كند نسيم نفسهايش
نوشد بنوشد كه بپيوندم
با رود تلخ خويش به دريايش
وحشي و داغ و پر عطش و لرزان
چون شعله هاي سركش بازيگر
در گيردم ‚ به همهمه ی در گيرد
خاكسترم بماند در بستر
در آسمان روشن چشمانش
بينم ستاره های تمنا را
در بوسه های پر شررش جويم
لذات آتشين هوسها را
می خواهمش دريغا ‚ می خواهم
می خواهمش به تيره به تنهايی
می خوانمش به گريه به بی تابی
می خوانمش به صبر ‚ شكيبايی
لب تشنه می دود نگهم هر دم
در حفره های شب ‚ شب بی پايان
او آن پرنده شايد می گريد
بر بام يك ستاره سرگردان

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي

GAMEOVER
ناظم سایت
ناظم سایت

وضعيت: آفلاين
25 تير ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 1255
امتياز: 4484
تشکر کرده: 1
تشکر شده 2 بار در 2 پست

محل سكونت: قفسی به نام دنیا...

ارسالارسال شده در: سه شنبه، 22 مرداد ماه ، 1387 18:24:04    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

گذران


تا به کی باید رفت
از دیاری به دیاری دیگر
نتوانم ، نتوانم جستن
هر زمان عشقی و یاری دیگر
کاش ما آن دو پرستو بودیم
که همه عمر سفر می کردیم
از بهاری به بهاری دیگر
آه ، اکنون دیریست
که فروریخته در من ، گویی ،
تیره آواری از ابر گران
چو می آمیزم ، با بوسه تو
روی لبهایم ، می پندارم
می سپارد جان عطری گذران


آنچنان آلوده است
عشق غمناکم با بیم زوال
که همه زندگیم می لرزد
چون ترا می نگرم
مثل اینست که از پنجره ای
تکدرختم را ، سرشار از برگ ،
در تب زرد خزان می نگرم
مثل اینست که تصویری را
روی جریان های مغشوش آب روان می نگرم
شب و روز
شب و روز
شب و روز


بگذار
که فراموش کنم.
تو چه هستی ، جز یک لحظه ، یک لحظه که چشمان مرا
می گشاید در
برهوت آگاهی؟



بگذار
که فراموش کنم.

تولدی دیگر

_________________
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي

GAMEOVER
ناظم سایت
ناظم سایت

وضعيت: آفلاين
25 تير ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 1255
امتياز: 4484
تشکر کرده: 1
تشکر شده 2 بار در 2 پست

محل سكونت: قفسی به نام دنیا...

ارسالارسال شده در: سه شنبه، 22 مرداد ماه ، 1387 18:25:04    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

هرجایی


از پيش من برو كه دل آزارم
ناپايدار و سست و گنه كارم
در كنج سينه يك دل ديوانه
در كنج دل هزار هوس دارم

قلب تو پاك و دامن من ناپاك
من شاهدم به خلوت بيگانه
تو از شراب بوسه من مستی
من سر خوش از شرابم و پيمانه

چشمان من هزار زبان دارد
من ساقيم به محفل سرمستان
تا كی ز درد عشق سخن گوئی
گر بوسه خواهی از لب من، بستان

عشق تو همچو پرتو مهتابست
تابيده بی خبر به لجن زاری
باران رحمتی است كه می بارد
بر سنگلاخ قلب گنه كاری

من ظلمت و تباهی جاويدم
تو آفتاب روشن اميدی
برجانم، ای فروغ سعادتبخش
دير است اين زمان، كه تو تابيدی

دير آمدی و دامنم از كف رفت
دير آمدی و غرق گنه گشتم
از تند باد ذلت و بدنامی
افسردم و چو شمع تبه گشتم

_________________
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي

GAMEOVER
ناظم سایت
ناظم سایت

وضعيت: آفلاين
25 تير ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 1255
امتياز: 4484
تشکر کرده: 1
تشکر شده 2 بار در 2 پست

محل سكونت: قفسی به نام دنیا...

ارسالارسال شده در: سه شنبه، 22 مرداد ماه ، 1387 18:27:10    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

عصيان خدايي

نيمه شب گهواره ها آرام مي جنبند
بي خبر از كوچ درد آلود انسانها
باز هم دستي مرا چون زورقي لرزان
مي كشد پاروزنان در كام طوفانها
چهره هايي در نگاهم سخت بيگانه
خانه هايي بر فرازش اشك اختر ها
وحشت زندان و برق حلقه زنجير
داستانهايي ز لطف ايزد يكتا
سينه سرد زمين و لكه هاي گور
هر سلامي سايه تاريك بدرودي
دستهايي خالي و در آسماني دور
زردي خورشيد بيمار تب آلودي
جستجويي بي سرانجام و تلاشي گنگ
جاده اي ظلماني و پائي به ره خسته
نه نشان آتشي بر قله هاي طور
نه جوابي از وراي اين در بسته
مي نشينم خيره در چشمان تاريكي
مي شود يك دم از اين قالب جدا باشم
همچو فريادي بپيچم در دل دنيا
چند روزي هم من عاصي خدا باشم
گر خدا بودم خدايا زين خداوندي
كي دگر تنها مرا نامي به دنيا بود
من به اين تخت مرصع پشت مي كردم
بارگاهم خلوت خاموش دلها بود
گر خدا بودم خدايا لحظه اي از خويش
مي گسستم مي گسستم دور مي رفتم
روي ويران جاده هاي اين جهان پير
بي ردا و بي عصاي نور مي رفتم
وحشت از من سايه در دلها نمي افكند
عاصيان را وعده دوزخ نمي دادم
يا ره باغ ارم كوتاه مي كردم
يا در اين دنيا بهشتي تازه ميزادم
گر خدا بودم دگر اين شعله عصيان
كي مرا تنها سراپاي مرا مي سوخت
ناگه از زندان جسمم سر برون مي كرد
پيشتر مي رفت و دنياي مرا مي سوخت
سينه ها را قدرت فرياد مي دادم
خود درون سينه ها فرياد مي كردم
هستي من گسترش مي يافت در هستي
شرمگين هر گه خدايي ياد مي كردم
مشتهايم اين دو مشت سخت بي آرام
كي دگر بيهوده بر ديوارها مي خورد
آن چنان مي كوفتم بر فرق دنيا مشت
تا كه هستي در تن ديوارها مي مرد
خانه مي كردم ميان مردم خاكي
خود به آنها راز خود را باز مي خواندم
مينشستم با گروه باده پيمايان
شب ميان كوچه ها آواز مي خواندم
شمع مي در خلوتم تا صبحدم مي سوخت
مست از او در كارها تدبير مي كردم
مي دريدم جامه پرهيز را بر تن
خود درون جام مي تطهير مي كردم
من رها مي كردم اين خلق پريشان را
تا دمي از وحشت دوزخ بياسايند
جرعه اي از باده هستي بياشامند
خويش را با زينت مستي بيارايند
من نواي چنگ بودم در شبستانها
من شرار عشق بودم سينه ها جايم
مسجد و ميخانه اين دير ويرانه
پر خروش از ضربه هاي روشن پايم
من پيام وصل بودم در نگاهي شوخ
من سلام مهر بودم بر لبان جام
من شراب بوسه بودم در شب مستي
من سراپا عشق بودم كام بودم كام
مي نهادم گاهگاهي در سراي خويش
گوش بر فرياد خلق بي نواي خويش
تا ببينم درد هاشان را دوايي هست
يا چه مي خواهند آنها از خداي خويش
گر خدا بودم در سولم نام پاكم بود
اين جلال از جامه هاي چاك چاكم بود
عشق شمشير من و مستي كتاب من
باده خاكم بود آري باده خاكم بود
اي دريغا لحظه اي آمد كه لبهايم
سخت خاموشند و بر آنها كلامي نيست
خواهمت بدرود گويم تا زماني دور
زانكه ديگر با توام شوق سلامي نيست
زانكه نازيبد زبون را اين خداييها
من كجا وزين تن خاكي جداييها
من كجا و از جهان اين قتلگاه شوم
ناگهان پرواز كردن ها رهايي ها
مي نشينم خيره در چشمان تاريكي
شب فرو مي ريزد از روزن به بالينم
آه حتي در پس ديوارهاي عرش
هيچ جز ظلمت نمي بينم نمي بينم
اي خدا اي خنده مرموز مرگ آلود
با تو بيگانه ست دردا ‚ ناله هاي من
من ترا كافر ترا منكر ترا عاصي
كوري چشم تو ‚ اين شيطان خداي من

_________________
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي

GAMEOVER
ناظم سایت
ناظم سایت

وضعيت: آفلاين
25 تير ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 1255
امتياز: 4484
تشکر کرده: 1
تشکر شده 2 بار در 2 پست

محل سكونت: قفسی به نام دنیا...

ارسالارسال شده در: سه شنبه، 22 مرداد ماه ، 1387 18:27:53    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

پرنده فقط یک پرنده بود


پرنده گفت : « چه بوئی ، چه آفتابی ، آه
بهار آمده است
من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت . »


پرنده از لب ایوان
پرید ، مثل پیامی پرید و رفت
پرنده کوچک بود
پرنده فکر نمیکرد
پرنده روزنامه نمیخواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدمها را نمیشناخت


پرنده روی هوا
و بر فراز چراغهای خطر
در ارتفاع بی خبری میپرید
ولحظه های آبی را
دیوانه وار تجربه میکرد


پرنده ، آه فقط یک پرنده بود

_________________
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي

GAMEOVER
ناظم سایت
ناظم سایت

وضعيت: آفلاين
25 تير ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 1255
امتياز: 4484
تشکر کرده: 1
تشکر شده 2 بار در 2 پست

محل سكونت: قفسی به نام دنیا...

ارسالارسال شده در: سه شنبه، 22 مرداد ماه ، 1387 18:30:17    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

از راهي دور

ديده ام سوي ديار تو و در كف تو
از تو ديگر نه پيامي نه نشاني
نه بر ره پرتو مهتاب اميدي
نه به دل سايه اي از راز زماني

دشت تف كرده و بر خويش نديده
نم نم بوسه باران بهاران
جاده اي گم شده در دامن ظلمت
خالي از ضربه پاهاي سواران

تو به كس مهر نبندي ، مگر آن دم
كه ز خود رفته، در آغوش تو باشد
ليك چون حلقه بازو بگشايي
ليك دانم كه فراموش تو باشد

كيست آن كس كه ترا برق نگاهش
ميكشد سوخته لب در خم راهي؟
يا در آن خلوت جادويي خامش
دستش افروخته فانوس گناهي

تو به من دل نسپردي كه چو آتش
پيكرت را زعطش سوخته بودم
من كه در مكتب رويايي زهره
رسم افسونگري آموخته بودم

بر تو چون ساحل آغوش گشودم
در دلم بود كه دلدار تو باشم
«واي بر من كه ندانستم از اول»
«روزي آيد كه دل آزار تو باشم»

بعد از اين از تو دگر هيچ نخواهم
نه درودي،نه پيامي، نه نشاني
ره خود گيرم و ره بر تو گشايم
ز آنكه ديگر تو نه آني،نه آني

_________________
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي

GAMEOVER
ناظم سایت
ناظم سایت

وضعيت: آفلاين
25 تير ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 1255
امتياز: 4484
تشکر کرده: 1
تشکر شده 2 بار در 2 پست

محل سكونت: قفسی به نام دنیا...

ارسالارسال شده در: سه شنبه، 22 مرداد ماه ، 1387 18:32:40    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

موج

تو در چشم من همچو موجي
خروشنده و سركش و ناشكيبا
كه هر لحظه ات مي كشاند به سويي
نسيم هزار آرزوي فريبا

تو موجي
تو موجي و درياي حسرت مكانت
پريشان دنگين افق هاي فردا
نگاه مه آلوده ديدگانت

تو دائم بخود در ستيزي
تو هرگز نداري سكوني
تو دائم ز خود مي گريزي
تو آن ابر آشفته نيلگوني

چه مي شد خدايا ...
چه مي شد اگر ساحلي دور بودم؟
شبي با دو بازوي بگشوده خود
تو را مي ربودم.... تو را مي ربودم

_________________
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي

EBLIS
کاربر خیلی فعال
کاربر خیلی فعال

وضعيت: آفلاين
11 مرداد ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 675
امتياز: 0
تشکر کرده: 0
تشکر شده 0 بار در 0 پست


ارسالارسال شده در: سه شنبه، 22 مرداد ماه ، 1387 19:26:54    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

خوشم اومد..... Smile

ايول داداش.... Exclamation

_________________
***..OoHoO..***

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي

GAMEOVER
ناظم سایت
ناظم سایت

وضعيت: آفلاين
25 تير ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 1255
امتياز: 4484
تشکر کرده: 1
تشکر شده 2 بار در 2 پست

محل سكونت: قفسی به نام دنیا...

ارسالارسال شده در: سه شنبه، 22 مرداد ماه ، 1387 19:48:31    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

خواهش میکنم وظیفمونه Cool
_________________
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي

GAMEOVER
ناظم سایت
ناظم سایت

وضعيت: آفلاين
25 تير ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 1255
امتياز: 4484
تشکر کرده: 1
تشکر شده 2 بار در 2 پست

محل سكونت: قفسی به نام دنیا...

ارسالارسال شده در: جمعه، 25 مرداد ماه ، 1387 09:07:22    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

تولدی دیگر





همه هستي من آيه تاريكيست
كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهدبرد
من در اين آيه ترا آه كشيدم ٬ آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم

زندگي شايد
يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد
زندگي شايد
ريسمانيست كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد
زندگي شايد طفليست كه از مدرسه بر مي گردد

زندگي شايد افروختن سيگاري باشد ٬ در فاصله رخوتناك دو
هم آغوشي

يا عبور گيج رهگذري باشد
كه كلاه از سر بر مي دارد
و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد: صبح بخير

زندگي شايد آن لحظه مسدوديست
كه نگاه من ٬ در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد
و در اين حسي است
كه من آنرا با ادراك ماه و بادريافت ظلمت خواهم آميخت

در اتاقي كه باندازه يك تنهاييست
دل من
كه به اندازه يك عشقست
به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد
به زوال زيباي گل ها در گلدان
به نهالي كه تو در باغچه خانه مان كاشته اي
و به آواز قناري ها
كه به اندازه يك پنجره مي خوانند

آه سهم من اينست
سهم من اينست
سهم من
آسمانيست كه آويختن پرده اي آنرا از من مي گيرد
سهم من پايين رفتن از يك پله متروكست
و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد:
دستهايت را
دوست مي دارم

دستهايم را در باغچه مي كارم
سبزخواهم شد ٬ مي دانم ٬ مي دانم مي دانم
و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت

گوشاري به دو گوشم مي آويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن هايم برگ گل كوكب مي چسبانم
كوچه اي هست كه در آنجا
پسراني كه به من عاشق بودند ، هنوز
با همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغر
به تبسم هاي معصوم دختر كي مي انديشند كه يكشب او را
با د با خود برد

كوچه اي هست كه قلب من آنرا
از محله هاي كودكيم دزديده ست

سفر حجم در خط زمان
و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن
حجمي از تصويري اگاه
كه زمهماني يك آينه بر ميگردد

وبدينسانست
كه كسي مي ميرد
وكسي ميماند

هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد ، مرواريدي
صيد نخواهد كرد.

من
پري كوچك غمگيني را
مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
ودلش را در يك ني لبك چوبين
مينوازد آرام ، آرام
پري كوچك غمگيني
كه شب از يك بوسه مي ميرد
و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد.

_________________
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي

GAMEOVER
ناظم سایت
ناظم سایت

وضعيت: آفلاين
25 تير ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 1255
امتياز: 4484
تشکر کرده: 1
تشکر شده 2 بار در 2 پست

محل سكونت: قفسی به نام دنیا...

ارسالارسال شده در: جمعه، 25 مرداد ماه ، 1387 09:08:18    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

من از تو میمردم




من از تو مي ميردم
اما تو زندگاني من بودي

تو با من ميرفتي
تو در من ميخواندي
وقتي كه من خيابانها را
بي هيچ مقصدي ميپيمودم
توبا من ميرفتي
تو در من ميخواندي

تو از ميان نارون ها ٬ گنجشك هاي عاشق را
به صبح پنجره دعوت مي كردي
وقتي كه شب مكرر ميشد
وقتي كه شب تمام نمي شد
تو از ميان نارون ها ٬ گنجشك هاي عاشق را
به صبح پنحره دعوت مي كردي

تو با چراغهايت مي آمدي به كوچه ما
تو با چراغهايت مي آمدي
وقتي كه بچه ها ميرفتند
و خوشه هاي اقاقي مي خوابيدند
و من در اينه تنها مي ماندم
تو با چراعهايت مي امدي....

تو دستهايت را مي بخشيدي
تو چشمهايت را مي بخشيدي
تو مهرباينت را مي بخشيدي
وقتي كه من گرسنه بودم
تو زندگانيت را مي بخشيدي
تو مثل نور سخي بودي

تو لاله ها را ميچيدي
و گيسوانم را ميپوشاندي
وقتي كه گيسوان من از عرياني ميلرزيدند
تو لاله ا را ميچيدي

تو گونه هايت را ميچسباندي
به اضطراب پستان هايم
وقتي كه من ديگر
چيزي نداشتم كه بگويم
تو گوه هايت را ميچسباندي
به اضطراب پستان هايم
و گوش ميدادي
به خون من كه ناله كنان ميرفت
و عشق من كه گريه كنان ميمرد

تو گوش مي دادي
اما مرا نميديدي

_________________
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي

GAMEOVER
ناظم سایت
ناظم سایت

وضعيت: آفلاين
25 تير ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 1255
امتياز: 4484
تشکر کرده: 1
تشکر شده 2 بار در 2 پست

محل سكونت: قفسی به نام دنیا...

ارسالارسال شده در: جمعه، 25 مرداد ماه ، 1387 09:09:43    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

مهمان



امشب آن حسرت ديرينه من
در بر دوست بسر می آيد
در فروبند و بگو خانه تهی است
زين سپس هر كه به در می آيد


شانه كو، تا كه سر و زلفم را
درهم و وحشی و زيبا سازم
بايد از تازگی و نرمی و لطف
گونه را چون گل رؤيا سازم


سرمه كو، تا كه چو بر ديده كشم
راز و نازی به نگاهم بخشد
بايد اين شوق كه در دل دارم
جلوه بر چشم سياهم بخشد


چه بپوشم كه چو از راه آيد
عطشش مفرط و افزون گردد
چه بگويم كه ز سحر سخنم
دل بمن بازد و افسون گردد


آه، ای دخترك خدمتگار
گل بزن بر سر و بر سينه من
تا كه حيران شود از جلوه گل
امشب آن عاشق ديرينه من


چو ز درآمد و بنشست خموش
زخمه بر جان و دل چنگ زنم
با لب تشنه دو صد بوسه شوق
بر لب باده گلرنگ زنم


ماه اگر خواست كه از پنجره ها
بيندم در بر او مست و پريش
آنچنان جلوه كنم كاو ز حسد
پرده ابر كشد بر رخ خويش


تا چو رؤيا شود اين صحنه عشق
كندر و عود در آتش ريزم
زآن سپس همچو يكی كولی مست
نرم و پيچنده ز جا بر خيزم


همه شب شعله صفت رقص كنم
تا ز پا افتم و مدهوش شوم
چو مرا تنگ در آغوش كشد
مست آن گرمی آغوش شوم


آه، گوئی ز پس پنجره ها
بانگ آهسته پا می آيد
ای خدا، اوست كه آرام و خموش
بسوی خانه ما می آيد

_________________
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي

GAMEOVER
ناظم سایت
ناظم سایت

وضعيت: آفلاين
25 تير ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 1255
امتياز: 4484
تشکر کرده: 1
تشکر شده 2 بار در 2 پست

محل سكونت: قفسی به نام دنیا...

ارسالارسال شده در: جمعه، 25 مرداد ماه ، 1387 09:10:58    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

از یاد رفته




ياد بگذشته به دل ماند و دريغ

نيست ياري كه مرا ياد كند

ديده ام خيره به ره ماند و نداد

نامه اي تا دل من شاد كند



خود ندانم چه خطائي كردم

كه ز من رشته الفت بگسست

در دلش جائي اگر بود مرا

پس چرا ديده ز ديدارم بست



هر كجا مي نگرم, باز هم اوست

كه بچشمان ترم خيره شده

درد عشقست كه با حسرت و سوز

بر دل پر شررم چيره شده



گفتم از ديده چو دورش سازم

بي گمان زودتر از دل برود

مرگ بايد كه مرا دريابد

ورنه درديست كه مشكل برود



تا لبي بر لب من مي لغزد

مي كشم آه كه كاش اين او بود

كاش اين لب كه مرا مي بوسد

لب سوزنده آن بدخو بود



مي كشندم چو در آغوش به مهر

پرسم از خود كه چه شد آغوشش

چه شد آن آتش سوزنده كه بود

شعله ور در نفس خاموشش



شعر گفتم كه ز دل بردارم

بار سنگين غم عشقش را

شعر خود جلوه ئي از رويش شد

با كه گويم ستم عشقش را



مادر, اين شانه ز مويم بردار

سرمه را پاك كن از چشمانم

بكن اين پيرهنم را از تن

زندگي نيست بجز زندانم



تا دو چشمش به رخم حيران نيست

به چكار آيدم اين زيبائي

بشكن اين آينه را اي مادر

حاصلم چيست ز خود آرائي



در ببنديد و بگوئيد كه من

جز او از همه كس بگسستم

كس اگر گفت چرا؟ باكم نيست

فاش گوئيد كه عاشق هستم



قاصدي آمد اگر از ره دور

زود پرسيد كه پيغام از كيست

گر از او نيست, بگوئيد آن زن

ديرگاهيست, در اين منزل نيست

_________________
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   

   بزرگترین سایت تفریحی ایران صفحه اول انجمن -> اشعار

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
صفحه 1 از 1
  
نام کاربري:      کلمه عبور:     

~ يا ~
عضويت در سايت

  


 


Powered by phpBB © 2001, 2008 phpBB Group
صفحه اصلي |  جستجو |  دريافت فايل |  آرشيو اخبار |  تماس با ما

کپی برداری از مطالب بزرگترین سایت تفریحی ایران تنها با ذکر منبع مجاز می باشد


 



CopyRight 2006-2010 Pa2gh All Rights Reserved

www.pa2gh.net