کاربر مهمان، خوش آمديد!  ( ورود - عضويت )   امروز 19 دي ماه ، 1387
 
 
بزرگترین سایت تفریحی ایران: تالار گفتمان

 
بزرگترین سایت تفریحی ایران :: نمايش موضوعات - شاعران کهن , مولانا

`

شاعران کهن , مولانا

 

ارسال موضوع جديد  پاسخ به اين موضوع    

   بزرگترین سایت تفریحی ایران صفحه اول انجمن -> اشعار

نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  
نويسنده پيغام

GAMEOVER
ناظم سایت
ناظم سایت

وضعيت: آفلاين
25 تير ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 1377
امتياز: 11020
تشکر کرده: 2
تشکر شده 4 بار در 4 پست

محل سكونت: قفسی به نام دنیا...

ارسالارسال شده در: چهارشنبه، 23 مرداد ماه ، 1387 09:48:34    موضوع مطلب: شاعران کهن , مولانا پاسخ همراه با اعلان

بشنو




بشنو از ني چون شكايت مي كند
از جداييها حكايت مي كند
كز نيستان تا مرا ببريده اند
از نفيرم مرد و زن ناليده اند
سينه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگويم شرح درد اشتياق
هر كسي تو دور ماند از اصل خويش
باز جويد روزگار وصل خويش
من به هر جمعيتي نالان شدم
جفت بدحالان و خوش حالان شدم
هر كسي از ظن خود شد يار من
از درون من نجست اسرار من
سر من از ناله من دور نيست
ليك چشم و گوش را آن نور نيست
تن زجان و جان زتن مستور نيست
ليك كس را ديد جان دستور نيست
آتشست اين بانگ ناي و نيست باد
هر كه اين آتش ندارد نيست باد
آتش عشقست كاندر ني فتاد
جوشش عشقست كاندر مي فتاد
ني حريف هر كه از ياري بريد
پرده هااش پرده هاي ما دريد
همچو ني زهري و ترياقي كه ديد؟
همچو ني دمساز و مشتاقي كه ديد؟
ني حديث راه پر خون مي كند
قصه هاي عشق مجنون مي ند
محرم اين هوش جز بيهوش نيست
مر زبان را مشتري جز گوش نيست
در غم ما روزها بيگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو باك نيست
تو بمان اي آنكه چون تو پاك نيست
هر كه جز ماهي ز آبش سير شد
هر كه بي روزيست روزش دير شد
در نيابد حال پخته هيچ خام
پس سخن كوتاه بايد والسلام
بند بگسل باش آزاد اي پسر
چند باشي بند سسيم و بند زر؟
گر بريزي بحر را در كوزه يي
چند گنجد؟ قسمت يك روزه يي
هر كه را جامه ز غشقي چاك شد
او ز حرص و عيب كلي پاك شد
شاد باش اي عشق خوش سوداي ما
اي طبيب جمله علتهاي ما
اي دواي نخوت و ناموس ما
اي تو افلاطون و جالينوس ما
جسم خاك از عشق بر افلاك شد
كوه در رقص آمد و چالاك شد
عشق جان طور آمد عاشقا
طور مست و خر موسي صاعقا
با لب دمساز خود گر جفتمي
همچون ني من گفتنيها گفتمي
هر كه او از هم زباني شد جدا
بي زبان شد گرچه دارد صد نوا
چونكه گل رفت و گلستان درگذشت
نشنوي زان پس زبلبل سرگذشت
جمله معشوقست و عاشق پرده ي
زنده معشوقست و عاشق مرده يي
چون نباشد عشق را پرواي او
او چو مرغي ماند برپر واي او
من چگونه هوش دارم پيش و پس
چون نباشد نور يارم پيش و پس ؟
عشق خواهد كين سخن بيرون بود
آينه غماز نبود چون بود؟
آينت داني چرا غماز نيست؟
زانكه زنگار از رخش ممتاز نيست

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي

GAMEOVER
ناظم سایت
ناظم سایت

وضعيت: آفلاين
25 تير ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 1377
امتياز: 11020
تشکر کرده: 2
تشکر شده 4 بار در 4 پست

محل سكونت: قفسی به نام دنیا...

ارسالارسال شده در: چهارشنبه، 23 مرداد ماه ، 1387 09:51:04    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان


عاشق شدن پادشاه بر کنیزک رنجور و تدبیر کردن در صحت او



بشنوید ای دوستان این داستان
خود حقیقت نقد حال ماست آن
بود شاهی در زمانی پیش ازین
ملک دنیا بودش و هم ملک دین
اتفاقا شاه روزی شد سوار
با خواص خویش از بهر شکار
یک کنیزک دید شه بر شاه‌راه
شد غلام آن کنیزک پادشاه
مرغ جانش در قفص چون می‌طپید
داد مال و آن کنیزک را خرید
چون خرید او را و برخوردار شد
آن کنیزک از قضا بیمار شد
آن یکی خر داشت و پالانش نبود
یافت پالان گرگ خر را در ربود
کوزه بودش آب می‌نامد بدست
آب را چون یافت خود کوزه شکست
شه طبیبان جمع کرد از چپ و راست
گفت جان هر دو در دست شماست
جان من سهلست جان جانم اوست
دردمند و خسته‌ام درمانم اوست
هر که درمان کرد مر جان مرا
برد گنج و در و مرجان مرا
جمله گفتندش که جانبازی کنیم
فهم گرد آریم و انبازی کنیم
هر یکی از ما مسیح عالمیست
هر الم را در کف ما مرهمیست
گر خدا خواهد نگفتند از بطر
پس خدا بنمودشان عجز بشر
ترک استثنا مرادم قسوتیست
نه همین گفتن که عارض حالتیست
ای بسا ناورده استثنا بگفت
جان او با جان استثناست جفت
هرچه کردند از علاج و از دوا
گشت رنج افزون و حاجت ناروا
آن کنیزک از مرض چون موی شد
چشم شه از اشک خون چون جوی شد
از قضا سرکنگبین صفرا فزود
روغن بادام خشکی می‌نمود
از هلیله قبض شد اطلاق رفت
آب آتش را مدد شد همچو نفت

_________________
عشق با روح شقایق زیباست ,
عشق با حسرت عاشق زیباست,
عشق با نبض دقایق زیباست,
عشق در حسرت دیدار تو زیباست

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي

GAMEOVER
ناظم سایت
ناظم سایت

وضعيت: آفلاين
25 تير ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 1377
امتياز: 11020
تشکر کرده: 2
تشکر شده 4 بار در 4 پست

محل سكونت: قفسی به نام دنیا...

ارسالارسال شده در: چهارشنبه، 23 مرداد ماه ، 1387 09:57:00    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

از خداوند ولی‌التوفیق در خواستن توفیق رعایت ادب در همه حالها و بیان کردن وخامت ضررهای بی‌ادبی



از خدا جوییم توفیق ادب
بی‌ادب محروم گشت از لطف رب
بی‌ادب تنها نه خود را داشت بد
بلک آتش در همه آفاق زد
مایده از آسمان در می‌رسید
بی‌شری و بیع و بی‌گفت و شنید
درمیان قوم موسی چند کس
بی‌ادب گفتند کو سیر و عدس
منقطع شد خوان و نان از آسمان
ماند رنج زرع و بیل و داس‌مان
باز عیسی چون شفاعت کرد حق
خوان فرستاد و غنیمت بر طبق
باز گستاخان ادب بگذاشتند
چون گدایان زله‌ها برداشتند
لابه کرده عیسی ایشان را که این
دایمست و کم نگردد از زمین
بدگمانی کردن و حرص‌آوری
کفر باشد پیش خوان مهتری
زان گدارویان نادیده ز آز
آن در رحمت بریشان شد فراز
ابر بر ناید پی منع زکات
وز زنا افتد وبا اندر جهات
هر چه بر تو آید از ظلمات و غم
آن ز بی‌باکی و گستاخیست هم
هر که بی‌باکی کند در راه دوست
ره‌زن مردان شد و نامرد اوست
از ادب بر نور گشتست این فلک
وز ادب معصوم و پاک آمد ملک
بد ز گستاخی کسوف آفتاب
شد عزازیلی ز جرات رد باب

_________________
عشق با روح شقایق زیباست ,
عشق با حسرت عاشق زیباست,
عشق با نبض دقایق زیباست,
عشق در حسرت دیدار تو زیباست

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي

GAMEOVER
ناظم سایت
ناظم سایت

وضعيت: آفلاين
25 تير ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 1377
امتياز: 11020
تشکر کرده: 2
تشکر شده 4 بار در 4 پست

محل سكونت: قفسی به نام دنیا...

ارسالارسال شده در: چهارشنبه، 23 مرداد ماه ، 1387 10:00:29    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

ملاقات پادشاه با آن طبیب الهی که در خوابش بشارت بملاقات او داده بودند



شه چو پیش میهمان خویش رفت
شاه بود او، لیک بس درویش رفت

دست بگشاد و كنارانش گرفت
همچو عشق اندر دل و جانش گرفت

دست و پیشانیش بوسیدن گرفت
از مقام و راه پرسیدن گرفت

پرس پرسان می كشیدش تا به صدر
گفت: گنجی یافتم آخر به صبر

صبر تلخ آمد، ولیکن عاقبت
میوۀ شیرین دهد، پر منفعت

گفت: ای نور حق و دفع حرج
معنی "الصبر مفتاح الفرج"

ای لقای تو جواب هر سؤال
مشكل از تو حل شود بی قیل و قال

ترجمانی هر چه ما را در دل است
دست گیری هر كه پایش در گِل است

مرحبا یا مجتبی یا مرتضی
إن تغب جاء القضاء ضاق الفضا"

أنت مولی القوم من لا یشتهی
قد ردی كَلَّا لَئِنْ لَمْ ینته

_________________
عشق با روح شقایق زیباست ,
عشق با حسرت عاشق زیباست,
عشق با نبض دقایق زیباست,
عشق در حسرت دیدار تو زیباست

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي

GAMEOVER
ناظم سایت
ناظم سایت

وضعيت: آفلاين
25 تير ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 1377
امتياز: 11020
تشکر کرده: 2
تشکر شده 4 بار در 4 پست

محل سكونت: قفسی به نام دنیا...

ارسالارسال شده در: جمعه، 25 مرداد ماه ، 1387 09:02:42    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

بردن پادشاه آن طببيب را بر سر بيمار تا حال او را ببيند




قصه رنجور و رنجوري بخواند
بعد از آن در پيش رنجورش نشاند

رنگ روي و نبص و قاروره بديد
هم علاماتش هم اسبابش شنيد

گفت هر دارو كه ايشان كرده اند
آن عمارت نيست ويران كرده اند

بي خبر بودند از حال درون
استعيذ الله مما يفترون

ديد رنج و كشف شد بر وي نهفت
ليك پنهان كرد و با سلطان نگفت

رنجش از صفرا و از سودا نبود
بوي هر هيزم پديد آيد ز دود

ديد از زاريش كو زار دلست
تن خوشست و او گرفتار دلست

عاشقي پيداست از زاري دل
نيست بيماري چو بيماري دل

علت عاشق ز علتها جداست
عشق اصطرلاب اسرار خداست

عاشقي گر زين سر و گر زآن سرست
عاقبت ما را بدان سر رهبرست

هر چه گويم عشق ر ا شرح و بيان
چون به عشق آيم خجل باشم از از آن

گر چه تفسير زبان روشنگر ست
ليك عشق بي زبان روشنترست

چون قلم اندر نوشتن مي شتافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شكافت

عقل در شرحش چون خر در جگل بخفت
شرح عشق و عاشقي هم عشق گفت

آفتاب آمد دليل آفتاب
گر دليلت بايد از وي رو متاب

از وي ار سايه نشاني مي دهد
شمس هر دم نور جاني مي دهد

سايه خواب آرد ترا همچون سمر
چون برآيد شمس انشق القمر

خود غريبي در جهان چون شمس نيست
شمس جان باقيي كش امس نيست

شمس در خارج اگر چه هست فرد
مي توان هم مثل او تصوير كرد

شمس جان كو خارج آمد از اثير
نبودش در ذهن و در خارج نظير

در تصور ذات او را گنج كو
تا در آيد در تصور مثل او

در تصور ذات او را گنج كو
تا در آيد در تصور مثل او؟

چون حديث روي شمس الدين رسيد
شمس چارم آسمان سر دركشيد

واجب آيد چونكه آمد نام او
شرح كردن رمزي از انعام او

اين نفس جان دامنم برتافتست
بوي پيراهان يوسف يافتست

كز براي حق صحبت سالها
بازگو حالي از آن خوش حالها

تا زمين و آسمان خندان شود
عقل و روح و ديده صد چندان شود

لاتكلفني فاني في الفنا
كلت افهامي فلا احصي ثنا

گل شي قاله غيرامفيق
ان تكلف او تصلف لايليق

من چه گويم يك رگم هشيار نيست
شرح آن ياري كه او را يار نيست

شرح اين هجران و اين خون جگر
اين زمان بگذار تا وقت درگ

قال اطعمني فاني جايع
واعتجل فالوقت سيف قاطع

صوفي ابن الوقت باشد اين رفيق
نيست فردا گفتن از شرط طريق

تو مگر خود مرد صوفي نيستي ؟
هست را از نسيه خيزد نيستي

گفتمش پوشيده خوشتر سر يار
خود تو در ضمن حكايت گوش دار

خوشتر آن باشد كه سر دلبران
گفته آيد در حديث ديگران

گفت مكشوف و برهنه ٬ بي غلول
بازگو دفعم مده اي بوالفضول

پرزده بردار و برهنه گو كه من
مي نخسپم با صنم با پيرهن

گفتم ار عريان شود او در عيان
نه تو ماني نه كنارت نه ميان

آرزو مي خواه ليك اندازه خواه
برنتابد كوه را يك برگ كاه

آفتابي كز وي اين عالم فروخت
اندكي گر پيش آيد جلمه سوخت

فتنه و آشوب و خن ريزي مجوي
بيش از ين از شمس تبريزي مگوي

اين ندارد آخر از آغاز گوي
رو تمام اين حكايت بازگوي


===========

يفترون : از دروغ هاي آنان به خدا پناه مي برم
سمر: افسانه
انشق القمر: ماه شكافته شد
امس : ديروز ٬ زمان گذشته
اثير: كره آتش
ثنا: برايم تكليف ممكن كه من در حال فنا هستم ٬ فهم و دركم از كار افتاده ٬ حتي ثناي او را نيز نمي توانم بر شمارم
لايليق: هر چيزي كه او بگويد غيرصحيح خواهدبود ٬ خواه متكلفانه سخن بگويد ٬ خواه خطا كند ٬ به حقيقت دست نخواهد يافت
قاطع : گفت سرم كن كه وجودم گرسنه ثناي توست ٬ بشتاب كه وقت شمشير بران است
ابن الوقت: كسي كه فرصت را از دست ندهد
بي غلول: بي كم و كاست
بوالفضول : ياوه گوي ٬ بيهوده گوي


راستي كسي وجود دارد معشوقش را به خاطر رازي بودن او ٬ ببخشد؟
عشقهاي واقعي وجود دارد؟
عشقهايي كز پي رنگي بود
عشق نبود عاقبت ننگي بود

عشقهاي اين دنيايي همه مملو از رنگهاي مختلف است . كو ان سرسپردگي ؟ كو آن عشق بدون توقع .......

_________________
عشق با روح شقایق زیباست ,
عشق با حسرت عاشق زیباست,
عشق با نبض دقایق زیباست,
عشق در حسرت دیدار تو زیباست

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي

GAMEOVER
ناظم سایت
ناظم سایت

وضعيت: آفلاين
25 تير ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 1377
امتياز: 11020
تشکر کرده: 2
تشکر شده 4 بار در 4 پست

محل سكونت: قفسی به نام دنیا...

ارسالارسال شده در: جمعه، 25 مرداد ماه ، 1387 09:04:13    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

هفتمين مثنوي از دفتر اول مثنوي معنوي حضرت مولانا


خلوت طلبیدن آن ولی از پادشاه جهت دریافتن رنج کنیزک


گفت ای شه خلوتی کن خانه را
دور کن هم خویش و هم بیگانه را
کس ندارد گوش در دهلیزها
تا بپرسم زین کنیزک چیزها
خانه خالی ماند و یک دیار نه
جز طبیب و جز همان بیمار نه
نرم نرمک گفت شهر تو کجاست
که علاج اهل هر شهری جداست
واندر آن شهر از قرابت کیستت
خویشی و پیوستگی با چیستت
دست بر نبضش نهاد و یک بیک
باز می‌پرسید از جور فلک
چون کسی را خار در پایش جهد
پای خود را بر سر زانو نهد
وز سر سوزن همی جوید سرش
ور نیابد می‌کند با لب ترش
خار در پا شد چنین دشواریاب
خار در دل چون بود وا ده جواب
خار در دل گر بدیدی هر خسی
دست کی بودی غمان را بر کسی
کس به زیر دم خر خاری نهد
خر نداند دفع آن بر می‌جهد
بر جهد وان خار محکم‌تر زند
عاقلی باید که خاری برکند
خر ز بهر دفع خار از سوز و درد
جفته می‌انداخت صد جا زخم کرد
آن حکیم خارچین استاد بود
دست می‌زد جابجا می‌آزمود
زان کنیزک بر طریق داستان
باز می‌پرسید حال دوستان
با حکیم او قصه‌ها می‌گفت فاش
از مقام و خواجگان و شهر و باش
سوی قصه گقتنش می‌داشت گوش
سوی نبض و جستنش می‌داشت هوش
تا که نبض از نام کی گردد جهان
او بود مقصود جانش در جهان
دوستان و شهر او را برشمرد
بعد از آن شهری دگر را نام برد
گفت چون بیرون شدی از شهر خویش
در کدامین شهر بودستی تو بیش

_________________
عشق با روح شقایق زیباست ,
عشق با حسرت عاشق زیباست,
عشق با نبض دقایق زیباست,
عشق در حسرت دیدار تو زیباست

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   

   بزرگترین سایت تفریحی ایران صفحه اول انجمن -> اشعار

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
صفحه 1 از 1
  
نام کاربري:      کلمه عبور:     

~ يا ~
عضويت در سايت

  


 


Powered by phpBB © 2001, 2008 phpBB Group
صفحه اصلي |  جستجو |  دريافت فايل |  آرشيو اخبار |  تماس با ما

کپی برداری از مطالب بزرگترین سایت تفریحی ایران تنها با ذکر منبع مجاز می باشد


 



CopyRight 2006-2010 Pa2gh All Rights Reserved

www.pa2gh.net